حرفهای دلتنگی

عشق چیزی نیست جز بارانی ازغم..................پشت یک لبخند..............


نمیداتم چه بناممت


در گذرگاه بین واژگان گیر کرده ام

 

دستهام در تکاپو

 

ذهنم در تکاپو

 

منبع ارامشم

پدرم

دوستم

خدایم

بسان تمام روزهای رفته

دستانم را در دست بگیر

جدا نکنی دستانت را

تا گم نکنم  آرامشم

ترسم از دست دادن آرمشم است

 تمنایم با تو بودن است


برچسب‌ها: خدا, آرامش, دست, تمنا, دوستی
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آبان 1393ساعت 12:56 توسط سارا|

  بویت در شهر بپیچد من میفهم

نوشته شده در جمعه شانزدهم آبان 1393ساعت 13:1 توسط سارا|

در راستای کمک رسانی و بهبود مشکلات همشهریان عزیز بوشهری بر آن شدیم تا با کمک یکی از اساتید یاری رسان باشیم دوستان عزیز برای گرفتن وقت  ومشاوره با این استاد عزیز به آدرس زیر ایمیل زده,طرح موضوع کرده و در صورت  امکان شماره  خود را قرار دهید تا برایتان وقت ملاقات قرار دهیم  با تشکر

mar13702000@yahoo.com


برچسب‌ها: مشاوره, بوشهر, مشاوره بوشهر
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مهر 1393ساعت 16:19 توسط سارا|

دلم که میگیرد زمین با تمام بزرگی اش گنجایش دلتنگی های مرا ندارد بسی سخت است جای خالی حضورت گم میکنم نمی دانم شاید گم میشوم تا شاید در جایی دورتر از بودنت حضورت را به تماشا بنشینم
نوشته شده در چهارشنبه دوم مهر 1393ساعت 18:10 توسط سارا|

سلام

اول واسیه دوسته عزیزم که نمیدونم هنوز به اینجا سر میزنه یا نه ولی

من به رسم ادب میگم هر چند با تاخیر که روزت مبارک مهندس جون



سرت را روی شانہ ہاے ڪسے بگذار


ڪہ از صـבاے تپشہاے قلبت تو را بشناسہ


آرامش نگاہت رو بہ قلبے پیونـב بزטּ ڪہ بے ریاتریـטּ


باشہ


لبخنـבت را نثار ڪسے ڪـטּ ڪہ בل بہ زمین نـבاבه

باشہ

رویایت رو با چہره ے ڪسے تصویر کـטּ


ڪہ زیبایے را احساس ڪرבه باشہ


چشم بہ راه ڪسے باش ڪہ تو را انتظار ڪشیده

باشہ


اما عاشق ڪسے باش ڪہ تڪ تڪ سلولہای

بـבنش تقـבس عشق را בرک ڪنـב



نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1392ساعت 0:41 توسط سارا|

بعضی زخمها هست


که هر روز صبح ، باید پانسمانش را باز کنی و روش نمک بپاشی !


تا یادت نرود


دیگر ،سراغ بعضی آدما نبــاید رفت

نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1392ساعت 18:32 توسط سارا|

هیچ وقت تو خوابم نمیدیدم روزی بخوام بیام اینجا و بنویسم :

یک سال گذشت بی او

ولی این اتفاق تلخ افتاد یه ساله  نداریمت یه ساله فقط داریم خاطره هاتو یدک میکشیم یه ساله که وقتی به تو فکر میکنیم جایه اینکه خودت بیای روبه رومون اشکای نیودنت سیل راه  میندازه رو صورتمون  میدونی هنوز بعده یه ساله نمیتونیم باور کنیم رفتنتو شاید من بیشتر دلم میخواد وقتی برمیگردم  تو راه خونه ی بابابزرگ ببینمت نمیخواستم روز سالگردتو! خونه بشم دوس داشتم یه جای دور باشم میتونستم بمونم ولی دل صاب مردم طاقت نیوورد همچین آشوب بپا کرد  برای اومدن  آخره سر که همه خواستن برن  سر خاکت!!!!!!! وقتی مامانت با مامانم رفت  خاله مریم بهم گفت سوار شو دیگه منم تو یه اقدام شجاعانه از اومدن سر قبرت!!!!!سر باز زدم  برام سخته پسر خاله ای که برام مثه داداش کوچیکم بود  رو اونجا ببینم همخون سال تحویل که اومدم سر خاکت سال رو تحویل کردم  برام کافیه دلم میخواذ اون اولین و آخرین بار باشه که اومدم سر خاکت ... تو این دنیا که آرامش نداشتی داداشی از خدا میخوام تموم آرامشای نداشته و ندیدتو تو اون دنیا بهت بده  هم به خودت و یه خورده هم واسه مادرت  . دوس ندارم دیگه اشکاشو ببینم  کاش بودی ببینی که مادرت خورد شده زیر بار این همه فشار.

آروم بخواب گل من

نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1392ساعت 21:3 توسط سارا|

سلام عزیز دلم امشب خیلی دلم هواتو کردم خیلیییییییییییییی همش افسوس روز آخرو میخورم کاش


اومده بودم


دیده بودمت تا الان اینقد حسرت به دل نباشم  حسرت ........... اره دیدنت حتی از پشت اون دیوار


شیشه ای هم


غنیمت بود  کاش اون شب بیشتر  به بابا خواهش میکردم که بزاره منم بیام حداقل صداتم میشنیدم هر


چند الان باید


میگفتم صدای ناله هات عذابم میداد فدای تو بشم که زود ارزو هات پرپر شد مثه خودت از غروب


رفتم به فکرت  اینکه


مگه مامانت کم غصه داشت که این سرنوشتم براش رقم خورد میدونم هستی صدای گریه هاشو


میشنوی

میبینی  که تو اوج جوونی شده مثه پیرزنا دوری تو نابودش کرد همه رو به اسثناء او مردک ..... و


بیشتر از همه



مامانت ببخشید به قول خودت مادر   دلم تنگته


تو رو به جون تلخمون نرووووووووووووووووووو کاش نمیرفتی کاش بودی فدای دل پاکت


متنفرم از اون روز نحس از اون بیمارستان از اون زن لعنتی که باعث شد ................


چشم هایم را به بیمارستان می برم

نمیدانم چه مرگشان شده !؟؟

هرشب در خواب ، جایشان را خیس میکنند



نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1392ساعت 0:34 توسط سارا|

سلام


از همه ی دوستایی گلی که تو این مدت بهم سر زدن ممنون خیلی دلم


برای اینجا و نوشتن تنگ شده یود ولی پیش نمیومد بیام



 

تو دست در دست دیگری

....

من در حال نوازشِ دلی که سخت گرفته است از تو

....

مدام بر او تکرار می کنم که نترس عزیز دل...

...

آن دستها به  هیچ کس وفا ندارند

....

نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1392ساعت 11:32 توسط سارا|

شبیه دلقکها شده ام

که کوه غم اند و صبور

 ولی از برای

مردمان کوچه  و خیابان

میخندند

که خود

تنها غم را مهمان باشند

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مهر 1391ساعت 1:19 توسط سارا|


آخرين مطالب
» چه بناممت...
» بویت
» مشاوره در بوشهر
» دلتنگ...
»
»
»
» برای او که دیگر نیست
» بعد از مدتها
»
Design By : Pars Skin