حرفهای دلتنگی

عشق چیزی نیست جز بارانی ازغم..................پشت یک لبخند..............

دلتنگ...

دلم که میگیرد زمین با تمام بزرگی اش گنجایش دلتنگی های مرا ندارد بسی سخت است جای خالی حضورت گم میکنم نمی دانم شاید گم میشوم تا شاید در جایی دورتر از بودنت حضورت را به تماشا بنشینم
[ چهارشنبه دوم مهر 1393 ] [ 18:10 ] [ سارا ] [ ]

سلام

اول واسیه دوسته عزیزم که نمیدونم هنوز به اینجا سر میزنه یا نه ولی

من به رسم ادب میگم هر چند با تاخیر که روزت مبارک مهندس جون



سرت را روی شانہ ہاے ڪسے بگذار


ڪہ از صـבاے تپشہاے قلبت تو را بشناسہ


آرامش نگاہت رو بہ قلبے پیونـב بزטּ ڪہ بے ریاتریـטּ


باشہ


لبخنـבت را نثار ڪسے ڪـטּ ڪہ בل بہ زمین نـבاבه

باشہ

رویایت رو با چہره ے ڪسے تصویر کـטּ


ڪہ زیبایے را احساس ڪرבه باشہ


چشم بہ راه ڪسے باش ڪہ تو را انتظار ڪشیده

باشہ


اما عاشق ڪسے باش ڪہ تڪ تڪ سلولہای

بـבنش تقـבس عشق را בرک ڪنـב



[ دوشنبه پنجم اسفند 1392 ] [ 0:41 ] [ سارا ] [ ]

بعضی زخمها هست


که هر روز صبح ، باید پانسمانش را باز کنی و روش نمک بپاشی !


تا یادت نرود


دیگر ،سراغ بعضی آدما نبــاید رفت

[ شنبه سوم اسفند 1392 ] [ 18:32 ] [ سارا ] [ ]

هیچ وقت تو خوابم نمیدیدم روزی بخوام بیام اینجا و بنویسم :

یک سال گذشت بی او

ولی این اتفاق تلخ افتاد یه ساله  نداریمت یه ساله فقط داریم خاطره هاتو یدک میکشیم یه ساله که وقتی به تو فکر میکنیم جایه اینکه خودت بیای روبه رومون اشکای نیودنت سیل راه  میندازه رو صورتمون  میدونی هنوز بعده یه ساله نمیتونیم باور کنیم رفتنتو شاید من بیشتر دلم میخواد وقتی برمیگردم  تو راه خونه ی بابابزرگ ببینمت نمیخواستم روز سالگردتو! خونه بشم دوس داشتم یه جای دور باشم میتونستم بمونم ولی دل صاب مردم طاقت نیوورد همچین آشوب بپا کرد  برای اومدن  آخره سر که همه خواستن برن  سر خاکت!!!!!!! وقتی مامانت با مامانم رفت  خاله مریم بهم گفت سوار شو دیگه منم تو یه اقدام شجاعانه از اومدن سر قبرت!!!!!سر باز زدم  برام سخته پسر خاله ای که برام مثه داداش کوچیکم بود  رو اونجا ببینم همخون سال تحویل که اومدم سر خاکت سال رو تحویل کردم  برام کافیه دلم میخواذ اون اولین و آخرین بار باشه که اومدم سر خاکت ... تو این دنیا که آرامش نداشتی داداشی از خدا میخوام تموم آرامشای نداشته و ندیدتو تو اون دنیا بهت بده  هم به خودت و یه خورده هم واسه مادرت  . دوس ندارم دیگه اشکاشو ببینم  کاش بودی ببینی که مادرت خورد شده زیر بار این همه فشار.

آروم بخواب گل من

[ پنجشنبه دهم بهمن 1392 ] [ 21:3 ] [ سارا ] [ ]

برای او که دیگر نیست

سلام عزیز دلم امشب خیلی دلم هواتو کردم خیلیییییییییییییی همش افسوس روز آخرو میخورم کاش


اومده بودم


دیده بودمت تا الان اینقد حسرت به دل نباشم  حسرت ........... اره دیدنت حتی از پشت اون دیوار


شیشه ای هم


غنیمت بود  کاش اون شب بیشتر  به بابا خواهش میکردم که بزاره منم بیام حداقل صداتم میشنیدم هر


چند الان باید


میگفتم صدای ناله هات عذابم میداد فدای تو بشم که زود ارزو هات پرپر شد مثه خودت از غروب


رفتم به فکرت  اینکه


مگه مامانت کم غصه داشت که این سرنوشتم براش رقم خورد میدونم هستی صدای گریه هاشو


میشنوی

میبینی  که تو اوج جوونی شده مثه پیرزنا دوری تو نابودش کرد همه رو به اسثناء او مردک ..... و


بیشتر از همه



مامانت ببخشید به قول خودت مادر   دلم تنگته


تو رو به جون تلخمون نرووووووووووووووووووو کاش نمیرفتی کاش بودی فدای دل پاکت


متنفرم از اون روز نحس از اون بیمارستان از اون زن لعنتی که باعث شد ................


چشم هایم را به بیمارستان می برم

نمیدانم چه مرگشان شده !؟؟

هرشب در خواب ، جایشان را خیس میکنند



[ شنبه دوازدهم مرداد 1392 ] [ 0:34 ] [ سارا ] [ ]

بعد از مدتها

سلام


از همه ی دوستایی گلی که تو این مدت بهم سر زدن ممنون خیلی دلم


برای اینجا و نوشتن تنگ شده یود ولی پیش نمیومد بیام



 

تو دست در دست دیگری

....

من در حال نوازشِ دلی که سخت گرفته است از تو

....

مدام بر او تکرار می کنم که نترس عزیز دل...

...

آن دستها به  هیچ کس وفا ندارند

....

[ یکشنبه ششم مرداد 1392 ] [ 11:32 ] [ سارا ] [ ]

شبیه دلقکها شده ام

که کوه غم اند و صبور

 ولی از برای

مردمان کوچه  و خیابان

میخندند

که خود

تنها غم را مهمان باشند

[ دوشنبه بیست و چهارم مهر 1391 ] [ 1:19 ] [ سارا ] [ ]


چند روز زندگی را تنها گاه پریدن می دانم.


شاید سخت باشد اینكه همیشه در این اندیشه باشیم : " پرواز


سخت است ! "


باید آموخت كه انسان خلق شده است برای " حركت " و نه "


ایستایی "


برای پریدن و اوج گرفتن.


كه اگر جز این بود آفرینش او را بی معنا می دانستم.


بایدرفت

           باید شد،

                         نباید ماند


اینجا جای ماندن نیست

                                       

باور کن








[ پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1391 ] [ 23:59 ] [ سارا ] [ ]

همش خودم رو سرگرم میکنم تا یادم بره ولی نه !

اصلا" فایده نداره !

چقدررر دلـــــــــــــــــم گـــرفته امـــــــروووووووووززز !!! [:(]



[ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 13:35 ] [ پرنیان ] [ ]


بــگذار یـک بــار دیـگر بـگویـم :

مــ ـ ــرد ِ هـمـیـشـه مــحبـوب ِ مــ ـ ــن


کــه چــقدر "دوســتــت دارمــــ ـ ـ ــ "


و در تــنـگـــاتـنـگ آغـــوش ِ امــن "تـــ ـ ـ ـــو"


چـــه لـــذتی از زنــــ" بـــودنم مـــی برم !

[ شنبه نوزدهم فروردین 1391 ] [ 17:25 ] [ پرنیان ] [ ]